سيد محمد باقر برقعى
3636
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گستاخيها شعر است گوهر من و من گنج گوهرم * چون كان گشادهدست و چو دريا توانگرم من شاعرى فسانه به عشقم چو گل ببوى * از من فسانهتر دل و طبع فسونگرم هرگه سرودهام سخنى ربّ نوع شعر * بوسيده است لب به ستايش مكرّرم گر خويش را سپهر بخوانم گزافه نيست * زان رو كه داده ايزد طبعى چو خاورم اعجاز اگر نديدهاى اندر سخن بخوان * مهتاب و اشك و كودكى و مهر مادرم خواهى اگر ز چرخ گذشتن به بال شوق * يكره به ذوق برخوان « معراج شاعرم » شكرانهء چكامهء پروين من همى * پروين درود گفت بر اين نغز منظرم چون ريخت اشك خونين از نوك خامهام * پرخون ز رشك شد دل ياقوت احمرم در باغ گوش گل همه بر نغمهء من است * بر چرخ مشتريست خريدار گوهرم پرواز من هنوز بود بر فراز ابر * هرچند سنگ حادثه بشكست شهپرم آتش فتد به خرمن ماه و بساط من * آهى اگر ز سينهء سوزان برآورم اين چار ماه مهر بريدند اگر ز من * زان رو بود كه والهء آن هفت دخترم بر چرخ سرنگون شود از دست زهره چنگ * چون از طرب برآيد آواى مزمرم در كشتى اميد بر اين بحر بىكنار * شوق است بادبانم و عشق است لنگرم بس تندباد حادثه ديدم ولى نمرد * شمع اميد هرگز از آسيب صرصرم خود را نباختستم در بازى حيات * هرچند مهره گشت گرفتار ششدرم از رنج روزگار نشد طبع من ملول * آلودهء شرنگ نگرديد شكرم بيهوده اى فلك چه بر آتش نشانىام * تند است آتش تو ولى من سمندرم اين فخر بس مرا كه چو گلها و اختران * پاكيزه است دامن و پاك است گوهرم گر پاكدامنى سبب سرفرازى است * شايد به طاق گردون سايد اگر سرم سيل فساد اگر ز سر ملك درگذشت * هرگز نگشت دامن تقوا از آن ترم نگذاشتم برون قدمى از طريق حق * گر سود خصم بود و زيان برادرم در كشورى كه خلق به زر سجده مىبرند * تنها منم كه بينى ، بيزار از زرم با همّتى كه داده مرا همّتآفرين * در ديده سيم و سنگ نمايد برابرم دارم ولى به پاكى نور سپيدهدم * زين دل قياس كن كه چه پاك است دلبرم آن بلبلم كه كم به گلى خو گرفتهام * هر گل كه رنگ و بو بودش نيست درخورم